،
قسط های وامشو به من ترجیح داد،
خرج خواهرش و بچه های خواهرشو هم به من ترجیح داد،
وقتی مانی, ساعتها ، سر کلاس درس میده به دانشجوها ، و خسته میشه
تنها قلبی که برای خسته گیهای مانی, تپید قلب من بود،
وقتی مانی, از هرچیزی ناراحت شد ، تنها این من بودم که نذاشتم افسرده بشه ،
یادمه مهرماه سال نودوچهار ، مانی, داشت از دست میرفت
اما من نذاشتم
من بهش عشق ورزیدم زندگیش با من پر شد از امید و شادی،
من بخاطر مانی, خیلی سختیها کشیدم،
و حالا ساعت یازده و نیم هست
اما اون هنوز به من صبح بخیر هم نگفته ،
خدای مهربون به اندازه عشق و امیدی که به زندگی مانی آوردم
به همون اندازه از هرجایی که صلاح میدونی،
به زندگیم عشق و امید بیار،
خداجون بیا ایندفه به همه ثابت کن که عشق مقدس هست
و تو خودت مراقب همه دل های پاک و عشق های پاک هستی ،
خدایا سپاسگزارم
برچسب:
نویسنده: کاوه رفیعی