این روزها واقع بین شده ام ، هر ماه که میگذره باید با یادآوری یا شایدم التماس ، از مانی به قول خودش خرجی بگیرم در حالیکه قرار ما این نبود ، اما دیگه از این 1 1 صرف نظر میکنم ،حالا دیگه من عادت کردم، نه لیست خریدی دارم تو ذهنم و نه حسرتی به دل، و نه آخر برج ها ذوق میکنم که مانی حقوقشو میگیره ، دیگه عادت کردم با همون مبلغی که خونواده ام بهم میدهند روزگارمو بگذرونم ، و حتی خیال خرید خیلی چیزهای شاید ساده رو هم از ذهنم بیرون بیارم ، اما این وسط در احساسم نسبت به مانی هم تغییرات زیادی به وجود آوردم اون هم فقط یک دوست هست ، بودنش بهتر از نبودنشه و من اون احساس زیبای قبل رو ندارم اما با اینحال هم خیلی دوستش دارم ، از اینکه هر ماه خودمو خرد کنم و بهش یادآوری کنم که حتی... .........j،از خدای خودم کمک میخوام من برای مدرکی که گرفتم خیلی زحمت کشیدم امیدوارم خدا کمکم کنه ، باید جایی کار پیدا کنم باید خوب زندگی کنم ، به من خونواده ام عزت نفس یاد دادن ، حاضرم با امکانات کم خودم زندگی کنم و هیچکسی رو وادار نکنم که مقداری از دارایی خودشو در اختیارم بذاره ، من چیزی از هیچکس نمیخوام چون خدایی دارم که من رو از همه بی نیاز میکنه ، خداروشکر که مانی هم اینطوری راحته و همه چیزشو به خواهرش میده و به بچه های خواهرش ، من سهمی ندارم و دیگه نمی خواهم داشته باشم
اون حتی برای دیدن من هم وقت نمیذاره ، پس منمبابد یاد بدهم به خودم نبودنشو،
امیدوارم همه آدمها راه زندگی خودشونو درست انتخاب کنن و همیشه به
خداوندی تکیه کنن که از همه چیز و همه کس بی نیاز هست ، تا خداوند بهشون یک زندگی و روزی آبرومندانه عطا کنه
خدایا مرا ببخش برای درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود!
برچسب:
نویسنده: کاوه رفیعی
تاريخ: پنجشنبه
30 آذر
1396 ساعت: 12:24